عماد جان با اعمال فشار شديد بر روي من به عنوان مادرش بالاخره راهي سفر شد. من دلم نمي خواست برود چون هم آنا تنها مي شد و هم به هر حالا دلواپس مي شدم از طرفي بلطي هواپيما هم نبود بايد با اتوبوس مي رفت و من راضي نبودم . اما باباش در حاليکه من محل کارم بودم خبر داد که او را به ترمينال مي برد تا به باشت برود و من ناچار زنگ زدم و با عماد خداحافظي کردم . با اين حال به او گفته ام که سعي کند بهش خوش بگذرد .
شبي که رفت چهاردهم شهريور بود آنا گفت مامان به خدا بسپارش اون از اولش هم مال خدا بوده مذهبي بازي در نيار بگو خدايا موراقبش باش منم تو دلم خنديدم . خدا حافظ همه بچه ها باشه انشالا
برچسب:
نویسنده: هستی رضایی
تاريخ: سه
شنبه
28 مرداد
1399 ساعت: 0:27