روز دیگری با لحظه‌های کوچک و ارزشمند
نیم ساعت از نیمه‌شب گذشته است. عماد، آنا و پدرشان خوابیده‌اند. آناهیتا روز بعد ساعت ۱۲ باید به دانشگاه برود، عماد ساعت ۱۰ کلاس دارد و پدرشان هم باید ساعت ۷ صبح بیدار شود. امروز برای من روز بهتری نسبت به دیروز بود؛ کمی بیشتر با احساسات خودم آشنا شدم. از زاویه‌ای دورتر به زندگی‌ام نگاه کردم و متوجه شد...
گذر از روزهای شلوغ با محبت و مراقبت
خدایا شکرت به خاطر سلامتی، امنیت و رفاه. خدایا شکرت به خاطر فرزندان خوبم و خدایا شکرت به خاطر عشقی که به خانواده‌ام دارم.امروز کمی دیر از خواب بیدار شدم. وقتی چشم‌هایم را باز کردم، علیرضا رفته بود سر کار که از آنجا به اهواز برود. عماد هم رفته بود دانشگاه. من می‌خواستم برای ناهار آناهیتا فیله مرغ درس...
جشن تولد اناهیتا
دیروز 2 ابان با عید غدیر همزمان بود- تولد آنا هیتا 8 آبان ست - چون بابا اون روز حضور نداشت دیروز برای آناهیتا یک تولد مفصل گرفتیم و دوستاش رو هم دعوت ککردیم - آنا کلی خوشحال شد. ما هم خوشحالتر
انتخاب شغل آينده
اين روزها عماد و آنا درباره شغل آينده شان زياد صحبت مي کنند. عماد نامه اي به من نوشته است و در ان گفته که مي خواهد رشته سختي را انتخاب کند و فرد مهمي بشود. او مي گويد مي خواهد رشته شيمي را انتخاب کند
تربيت بچه ها خيلي سخت است
مادر کارمند باشي و بچه هاي ابتدايي داشته باشي شرايط سختي است. عماد کار غلطي انجام داده بود که مرا نگران کرد. دچار عذاب شدم که من براي چه سر کار مي روم . اگر سر کار بروم و بچه هايم خوب تربيت نشوند چه؟
سلام بر عماد و آنا بعد از گذشت ماهها
الان در محل کار نشستم و دارم درباره روابط ايران و بريتانيا مطلب مي خوانم. يادم به آناهيتا و عماد افتاد. امروز از مدرسه زنگ زدن و گفتن حال دخترم خوب نيست.دچار گرفتگي عضلات کمر شده بود.منم زنگ زدم به با
عماد به سفر رفت
عماد جان با اعمال فشار شديد بر روي من به عنوان مادرش بالاخره راهي سفر شد. من دلم نمي خواست برود چون هم آنا تنها مي شد و هم به هر حالا دلواپس مي شدم از طرفي بلطي هواپيما هم نبود بايد با اتوبوس مي رفت و
سفر عماد به رامسر
عماد جان امروز ساعت يک به همراه بچه هاي مدرسه به اردوي رامسر رفت. عماد قبلا تنهايي سفر رفته بود باشت. اما الان رفته شمال. اميدوارم بهش خوش بگذره. عماد خودش همه چي رو راحت ميگيره . اميدوارم تجربه کسب کنه. + نوشته شده توسط خانواده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ و ساعت 15:27 |
ناراحت از تبعیض
از وقتی از اداره امده ام انا در حال اعتراض است:نشسته کتاب علومش را نگاه می کند و گریه می کند که من چکار کنم این مهم است.از عماد بد می گوید. اینکه زنگ ورزش ورزش نکرده است. می گوید امروز سید ها را سر صف اورده اند و می گویند احترام اینها بیشتر از شماست،
جشن تولد اناهیتا
جشن تولد اناهیتا دیروز 2 ابان با عید غدیر همزمان بود- تولد آنا هیتا 8 آبان ست - چون بابا اون روز حضور نداشت دیروز برای آناهیتا یک تولد مفصل گرفتیم و دوستاش رو هم دعوت ک
انتخاب شغل آينده
اين روزها عماد و آنا درباره شغل آينده شان زياد صحبت مي کنند. عماد نامه اي به من نوشته است و در ان گفته که مي خواهد رشته سختي را انتخاب کند و فرد مهمي بشود. او مي گويد مي خواهد رشته شيمي را انتخاب کند و در آن پيشرفت کند. آناهيتا هم که قبلا مي گفت مي خ
تربيت بچه ها خيلي سخت است
مادر کارمند باشي و بچه هاي ابتدايي داشته باشي شرايط سختي است. عماد کار غلطي انجام داده بود که مرا نگران کرد. دچار عذاب شدم که من براي چه سر کار مي روم . اگر سر کار بروم و بچه هايم خوب تربيت نشوند چه؟ آنوقت چه کنم ؟ خيلي ناراحت شدم، با عماد حرف نزدم
مادر يعني ....
خدا را شکر بچه ها سالم هستند و عاقل هستند. واقعا کنترل بچه ها و رسيدگي به اوضاع انها بدون اينکه در کنارشان باشي سخت است. اين روزها فشار بسيار زيادي متحمل مي شود. احساس ناراحتي از ناحيه قلبم دارم. کمرم هم درد مي کند. صبحها که از خواب بيدار مي شود انر
سلام بر عماد و آنا بعد از گذشت ماهها
الان در محل کار نشستم و دارم درباره روابط ايران و بريتانيا مطلب مي خوانم. يادم به آناهيتا و عماد افتاد. امروز از مدرسه زنگ زدن و گفتن حال دخترم خوب نيست.دچار گرفتگي عضلات کمر شده بود.منم زنگ زدم به بابا و با هم رفتيم آناهيتا رو برديم خونه . هر چي گشت
عماد به سفر رفت
عماد جان با اعمال فشار شديد بر روي من به عنوان مادرش بالاخره راهي سفر شد. من دلم نمي خواست برود چون هم آنا تنها مي شد و هم به هر حالا دلواپس مي شدم از طرفي بلطي هواپيما هم نبود بايد با اتوبوس مي رفت و من راضي نبودم . اما باباش در حاليکه من محل کارم ب
سفر عماد به رامسر
سفر عماد به رامسر عماد جان امروز ساعت يک به همراه بچه هاي مدرسه به اردوي رامسر رفت. عماد قبلا تنهايي سفر رفته بود باشت. اما الان رفته شمال. اميدوارم بهش خوش بگذره. عماد
انگار مي ترسم بنويسم
خيلي کم مي نويسم اما اغلب مي آيم و نوشته هاي قبل را مي خوانم . نگرانم نگران. خيلي براي بچه ها مخصوصا عماد نگرانم. عماد تحت فشار شديدي است. بسيار تنهاست. هم به خاطر سن نوجوانيش هم به خاطر اينکه دوست صميمي ندارد هم به خاطر اينکه رفت و امدي نداريم و بيش