نیم ساعت از نیمهشب گذشته است. عماد، آنا و پدرشان خوابیدهاند. آناهیتا روز بعد ساعت ۱۲ باید به دانشگاه برود، عماد ساعت ۱۰ کلاس دارد و پدرشان هم باید ساعت ۷ صبح بیدار شود. امروز برای من روز بهتری نسبت به دیروز بود؛ کمی بیشتر با احساسات خودم آشنا شدم. از زاویهای دورتر به زندگیام نگاه کردم و متوجه شدم چقدر شایسته سپاسگزاری است.
صبح زود، آناهیتا را پدرش به دانشگاه برد. دخترم ساعت یک و نیم به خانه برگشت. برایش پلو کتهای با ماهیچه و چیپس آماده کرده بودم، اما گفت گوشت دوست ندارد و نخورد. کمی ناراحت شدم ولی زود گذشت. بعد از او، عماد از دانشگاه آمد. گفت نهار نمیخورد چون میانوعدهاش را تازه خورده بود. قرار دکتر پوست و مو داشتیم؛ دکتر نوری، آناهيتا کشفش کرده بود.
من و عماد با ۲۰۶ به سمت مطب در زعفرانیه حرکت کردیم. در مسیر از صحبتهایش درباره خودشناسی، زندگی در لحظه حال، و رها کردن گذشته لذت بردم. حس افتخار عجیبی به من دست داد. سعی کردم حرفهایش را ضبط کنم، اما گویا شانس با من یار نبود؛ کمتر از همیشه حرف زد. با این حال، رانندگی آرام و حرفهایاش به من حس امنیت و آرامش داد. وقتی رسیدیم، مطب خلوت بود اما ناگهان شلوغ شد. کمی معطل شدیم و بعد به اتاق لاکچری خانوم دکتر وارد شدیم. خیلی مهربان و آرام بود. ویزیت شدیم. داروهایمان را گرفتیم و از مطب بیرون آمدیم.
همین که سوار ماشین شدیم، آناهیتا تماس گرفت. درباره دکتر و نتایجش پرسید. من هم برایش شرح دادم. ساعت ۶ و نیم بود و چمران غرق در ترافیک. مسیری که یادآور روزهای کاری گذشتهام بود؛ روزهایی که خسته و فرسوده از کار با علیرضا به خانه برمیگشتم. اما این بار، همه چیز متفاوت بود. عماد موسیقی سنتور پخش کرد و گفت: «چشمهاتو ببند و بخواب.» دستش را گرفتم. حس امنیتی که در این لحظه به من دست داد، اشک به چشمانم آورد. کمی خوابیدم تا اینکه تلفن زنگ خورد. علیرضا بود، از غذا تعریف کرد.
بعد از یک ساعت و ربع، به خانه رسیدیم. عماد تصمیم گرفت با دوستش برای تماشای فوتبال برود. گفتم غذایش را بخورد و بعد برود. گفت با خودش میبرد. وارد خانه که شدم، آناهیتا را روی تخت ما دیدم. خوابیده بود و در را بسته بود. در دلم قربانش رفتم؛ حس کردم خانه و ما برایش جای امنی هستیم.
کمی بعد که بیدار شد، پرسیدم شام چه میخورد. گفت املت. برایش درست کردم، اما یادم رفت که او املت را با رب دوست دارد. وقتی ابتدا به خوردن کرد، گفت: «چرا بدون رب درست کردی؟» معذرتخواهی کردم. فقط کمی از آن را خورد. نگران شدم که پروتئین کافی مصرف نمیکند.
خسته بودم، شب قبل اصلا نخوابیده بودم تا کار آزمایشی سفارشی اتاق بازرگانی رو حاضر کنم. در روز جاری هم بیرون رفته بودم.
از خستگی زیاد، به اتاق عماد رفتم، پاهایم را کنار شوفاژ گرم کردم و خوابم برد. وقتی بیدار شدم، ساعت ده و نیم شب بود. آناهیتا و پدرشان خوابیده بودند. عماد هم بیرون بود. تصمیم گرفتم تا آمدنش بیدار بمانم و امروز را بنویسم. حس کردم باید دوباره به نوشتن برای وبلاگ بچهها برگردم. آخرین مطلب مربوط به سال ۹۸ بود.
زندگی پر از لحظههای کوچک ارزشمند است. امیدوارم زمان آینده برای همهمان روز خوبی باشد.
برچسب:
نویسنده: هستی رضایی