خدایا شکرت به خاطر سلامتی، امنیت و رفاه. خدایا شکرت به خاطر فرزندان خوبم و خدایا شکرت به خاطر عشقی که به خانوادهام دارم.
امروز کمی دیر از خواب بیدار شدم. وقتی چشمهایم را باز کردم، علیرضا رفته بود سر کار که از آنجا به اهواز برود. عماد هم رفته بود دانشگاه. من میخواستم برای ناهار آناهیتا فیله مرغ درست کنم، اما متاسفانه دیر شده بود و فرصتی برای تهیه نداشتم. بنابراین از اسنپ کالباس سفارش دادم تا همانطور که خودش خواسته بود، سالاد ماکارونی درست کنم و با خودش به دانشگاه ببرد. سریعتر آمادهاش کردم.
آناهیتا کمی سرماخورده بود و دلم نمیخواست سالاد ماکارونی را به او بدهم، اما خودش دوست داشت. به او گفتم با مترو نرو، اسنپ میگیرم برایت. او قبول کرد و نشستیم روی مبل، با هم صحبت کردیم. حرفهای آناهیتا درباره دوران مدرسهاش، ناراحتیهایش و دلتنگیهایش را شنیدم. او ناراحت بود که روزهای خوبی در مدرسه نداشته و من هم نمیدانستم چه بگویم تا دلش آرام گیرد. فقط با او صحبت کردم و سعی کردم که دلش شاد شود.❤️
ساعت یک ربع به یک، اسنپ را گرفتم و با عشق او را بدرقه کردم. آناهیتا تا ساعت ۷ کلاس داشت و باید با مترو برمیگشت. برای او آرزوی بهترینها را دارم، او که ملکه سایههاست، یعنی آناهیتا خانم.❤️❤️❤️❤️
بعد از رفتن آناهیتا، یک فنجان قهوه نوشیدم و پیاده رفتم تا بازارچه میوه و ترهبار تهران ویلا. تا آن روز هیچوقت پیاده نرفته بودم، اما مسیر عالی بود و فقط ۱۵ دقیقه طول کشید. خیابان تمیز و خلوت، هوا هم عالی بود. برای من که ماهها بود به خاطر درد خارپاشنه پیادهروی نکرده بودم، این مسیر کوتاه و لذتبخش یک فرصت بینظیر بود.
وقتی به بازارچه رسیدم، اول چرخ سفارش گرفتم و حسابی ذوق کردم. ارزشش هم مناسب بود، ۶۸۰ هزار تومان. سریعتر رفتم سر صف ارائه گوشت به نرخ دولتی و مقداری گوشت گوساله و گوسفند گرفتم. بعد در غرفه مرغ، خواستم مرغها را برایم خورد کنند. خریداریم را با لذت گذاشتم در چرخ خریداری و از تهیه لذت بردم.
در غرفه صیفیجات، با دقت سبزیجات و میوهها را انتخاب میکردم. یک آقای پیر به من نزدیک شد و گفت: "دخترم، کدوم لبوها بهتره؟" گفتم: "والا نمیدانم، من معمولیها رو میبرم." او گفت: "آخه دیدم داری با دقت انتخاب میکنی." احساس خوبی داشتم که از خریداری لذت میبردم. اسفناج هم خریداریم و سرخوش برگشتم به طرف خانه.
در همین حین، علیرضا زنگ زد و گفت که در مسیر فرودگاه است. من هم خوشحال شدم و شرح دادم که در بازارچه هستم. در حالی که داشتم اسنپ میگرفتم، عماد زنگ زد و پرسید کجایی. گفتم که در حال خریداری هستم. نگران بود که وسایل سنگین هستند، اما گفتم: "چرخ تهیه گرفتم." گفت: "همونها که پیرمردها و پیرزنها میگیرند؟" خندیدم و گفتم: "آره!" همان لحظه یک پیرمرد و پیرزن با دست پر از خریداری از کنارم رد شدند. دلشورهای برایشان داشتم که چطور این همه سفارش سنگین را حمل میکنند.
با اسنپ برگشتم خانه و این تجربه سفارش برایم بسیار لذتبخش بود. برای عماد شیر و ماسالا درست کردم و او راهی باشگاه شد. گفت ابتدا به دیدن دوستش میرود.❤️❤️❤️❤️
بعد از رفتن عماد، بلند شدم و خریداریها را مرتب کردم. آبگوشت درست کردم تا بچهها که سرما خوردهاند راحت باشند. اتاق خودمان را کمی تغییر دکور دادم. وقتی آناهیتا برگشت، رفت حمام و من برایش آب پرتقال تازه گرفتم. وقتی بیرون آمد، شامش را با آب پرتقال خورد و خیلی زود خوابید. دخترم خیلی خسته بود و من هم عاشقش هستم.
بعد دوباره قهوه خوردم و ابتدا کردم به مرتب کردن کابینتهای آشپزخانه. دو تا کاسه هم شکست. ترسیدم آناهیتا بیدار شود، اما خوشبختانه اینطور نشد.
عماد برگشت، دوش گرفت، شام خورد و از طعم آن تعریف کرد. کمی سرش را نوازش کردم و شب بخیر گفتم. زمان آینده عماد دانشگاه دارد و آناهیتا ندارد. من هم باید بقیه کارها را انجام دهم.
با وجود خستگی، احساس کردم که باید این لحظات را بنویسم، چون از لحظهلحظه بودن با بچههایم خوشحال بودم.
برچسب:
نویسنده: هستی رضایی