خدا را شکر بچه ها سالم هستند و عاقل هستند. واقعا کنترل بچه ها و رسيدگي به اوضاع انها بدون اينکه در کنارشان باشي سخت است. اين روزها فشار بسيار زيادي متحمل مي شود. احساس ناراحتي از ناحيه قلبم دارم. کمرم هم درد مي کند. صبحها که از خواب بيدار مي شود انرژي ندارم و کل بدنم درد دارد. اما چاره چيست بايد بلند شوم بچه ها را راهي مدرسه کنم و خودم هم به اداره بيايم . امروز نزديکاي ظهر رانند سرويس زنگ زد و گفت که آناهيتا زودتر تعطيل شده است و او را به در خانه آورده ام اما کليد ندارد . نمي دانستم چه بکنم . اي خدا گفتم که به منزل همسايه برود . بعد هم به همسايه زنگ زدم و کلي عذرخواهي و تشکر کردم . عماد هم که به خانه آمد رفت و او را آورد . ساعت حدود 3 بود که عماد زنگ زد و با شدت بسيار زياد گريه مي کرد . خيلي ترسيدممممممممم. فکر کردم الان حادثه اي ناگوار رخ داده هاست که قابل جبران نيست . نمي دانستم چه کنم. او هم به شدت گريه مي کرد. گفتم درست صحبت کن من بفهمم . گفت بابا تصادف کرده ...... گفتم کي ؟ گفت: امروز..... قبل از اينکه من دهن باز کنم و چيز ديگري بپرسم. گفت: شوخي کردم !!!!!!!!!
ديگر حال من خوب نشد و تاثير بدي که بايد اين خبر بر من مي گذاشت، گذاشت . گوشي را قطع کردم و به باباش زنگ زدم. گفت چيز مهمي نبوده امروز صبح با يک سرويس مدرسه به هم خوردند و چرخش پنچر شده و چرخ را عوض کرده و مشکلي هم پيش نيامده . گفتم عماد چطور فهميد گفت لابد دوستاش گفتن.... دوباره عماد زنگ زد و گفت مامان من شوخي کردم . اما من خيلي ناراحت شدم . و هنوز هم انگار از پشت سر زمينت خوردم و سرم به شدت درد مي کند.
هميشه هم دغدغه شان را دارم و هم مرا بي جهت دغدغه مند مي کنند . خدايا توان بده
برچسب:
نویسنده: هستی رضایی