عماد کار غلطي انجام داده بود که مرا نگران کرد. دچار عذاب شدم که من براي چه سر کار مي روم . اگر سر کار بروم و بچه هايم خوب تربيت نشوند چه؟ آنوقت چه کنم ؟
خيلي ناراحت شدم، با عماد حرف نزدم . به باباش گفته بود:" بابا اين درست است که کليد بهشت در دست مادران است "؟ با با هم گفته بود آره . عماد آهي کشيده و گفته بود پس من به بهشت نمي روم. دلم به حالش سوخت اما خودم را کنترل کردم . تربيت او مهمتر است. اگر به خاطر کاري که کرده بود دچار عذاب وجدان شود، اثر مثبت براي آينده اش دارد. عصر که از سر کار برگشتم نامه اي نوشته و عذرخواهي کرده بود. چند ساعت گرفتار نوشتن اين نامه بوده، اول خواسته بود که با همکاري آناهيتا نامه را تايپ کند يعني آنا کمک کند و بگويد و او تايپ کند؛ دوباره منصرف شده بود و با خودکار نوشته بود و آن را به صورت کتابچه اي درآوره بود . به او گفتم که او را بخشيده ام؛ خيلي خوشحال شد و قول داد که تکرار نکند.
برچسب:
نویسنده: هستی رضایی